دارا جهان ندارد سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 20:26  توسط امین
|

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره
عشق خام و ناقص میگه: من دوست دارم چون بهت نیاز دارم
ولی عشق كامل و پخته میگه: بهت نیاز دارم چون دوست دارم
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 22:32  توسط ویدا
|

به نظر شما کدوم بهتره ؟
لبی که ببوسه ؟
یا لبی که از ترس دوزخ بپوسه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 11:58  توسط ویدا
|

سلام ، سلامي به گرمي آفتاب ، به گرمي آفتاب اين عكسي كه گذاشتم و شايد گرمتر .
حدوداً يك هفته اي ميشه كه به اين وبلاگ پيوستم . و در آغاز با يك مطلب تكراري شروع كردم اما فكر
مي كنم ارزش دوباره خواندن و تامل كردن را داشت .
در پست هاي بعدي سعي مي كنم مطالب بهتري براي شما بنويسم .
در ضمن از همه دوستاني كه به وبلاگ سر ميزنند و مطالب را مي خوانند و نظرات خودشان را انتقال
مي دهند كمال تشكر را دارم و مي خواهم بدانيد كه حضور شما براي ما ارزشمند است .
و در آخر با شعري كه يادم هست امين خيلي دوستش داشت عرضم را به پايان مي رسانم :
ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هرنگه تو صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 13:49  توسط ویدا
|
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟"
استاد زیاد مطمئن نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 22:32  توسط ویدا
|
لطفا کپی نکنید.امروز یه کامنت گرفتم از یه وبلاگ مذهبی... برید ببینید
قاعدتا این جور وبلاگ ها باید فحش بنویسن نه تقاضای تبادل لینک.
و... یه چیز دیگه
اگر واقعا نمی تونید متن انگلیسی رو بخونید یا حوصله اش رو ندارید میتونم فارسی بنویسم اما به معنای کلام لطمه میخوره.
فعلا
+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 2:9  توسط امین
|
122112: doomsday?
Some say that 21st December 2012 is doomsday ( judgment day).
What if it really is? I try to be theoretician and I do not believe in beliefs that cannot be proven b y either Science or philosophy. I personally do not believe in doomsday as it was told to us.
I think doomsday can be a legend for people so that they will be moral in life.
Although it could have been something to inject morality into Societies in thousands of years ago, But let’s Say it is not. let's say there is going to be Something like a dooms day in future. I think dooms day is some thing that is going to happen when human beings have achieved their excellence (Absolute excellence). At that time Only god himself Can say that he is more Powerful than them then god Summons Us to tell us secrets of creation (those which we have not yet discovered by that time). And the time that god summons us is doomsday this is what I think. But what if i am just over-rating everything? What if our world or Our life is a lot Simpler that what I say or think. or what if I am simply wrong and 122112 is real doomsday And we are all going to die on that day and then Reincarnated to answer god’s questions?
if it is right we technically have 4 years to live, What would You do in these years?
Anyway we’ll See.
011609
+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 2:51  توسط امین
|
در اعداد ما به راحتی میتونیم ببینیم که بی نهایت یعنی چی؟ وقتی اعداد نهایت ندارند میشه تصور کرد که هر کدوم از عدد ها یکی از نقطه های یک خط هستند و این خط در یک بعد بالا تری قرار داره که توی اون بعد دیگه عملن مفهوم عدد عوض میشه.
همون طور که مفهوم هر کلمه ی دیگه ای عوض میشه، مثل زندگی. چون میشه تصور کرد که همین حالا دربعد دوم صفحات (ویا در بعد اول خطوط) در حال زندگی و ازدواج هستند و دارند در بعد سوم (یا دوم) پیش میروند تا به تکامل برسند.
کلن مفهوم بی نهایت از ریاضیات میاد،چون بی نهایت در فیزیک (و یا هر علم دیگه ای) نسبیه و فقط ریاضیات می مونه که بی نهایت رو به طور مطلق بررسی می کنه.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 2:12  توسط امین
|
این ایده اصولا یک ایده فلسفی هست که بنده اخیرا به اون پی بردم
کلا این ایده یک ایده در مورد خدا هست که من هر کار می کنم نمی تونم از فکرش بیام بیرون٫ پس تصمیم گرفتم بنویسمش.
سؤال اول-خدا چیست؟ نظر شما چیه؟
اگر زیست رو در دبیرستان پاس کرده باشید احتمالا میدونید که حیات روی زمین از آغازیان شروع شده، مثل ویروس ها که اصطلاحا نیمه جان هستند.
اما چطور اون »جان» اولین بار وارد یک جسم شد و اون رو زنده کرد؟
آیا این اتفاق خود به خود افتاده یا یک عامل فرا طبیعی در این کار دست داشته؟
چطور اغازیان تکامل پیدا کردند و قارچ ها رو به وجود آوردند؟
جانوران چطور شکل گرفتند؟ از گیاهان؟ یا از اون عامل فرا طبیعی؟
هر اتفاقی افتاده مهم نیست؛
حرف من اینه: «خدا» اون جانه که اولین بار یه جسم رو زنده کرده.
حالا بریم سراغ فیزیک
اگر راجع به ابعاد چیزی میدونید، احتمالا خبر دارید که آدم یه موجود سه بعدیه که در بعد چهارم یعنی زمان زندگی میکنه
تا الآن حدود ۲۵ بعد مختلف کشف شده توسط آدما
من میگم تصور کنید اگر برای آدما n بعد وجود داشته باشه خدا اون بعد بعدیه که آدما بهش دسترسی ندارن یعنی n+1
ادامه مطلب در قسمت های بعدی
+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 2:50  توسط امین
|

بچه ها من کلا آدم دیوانه ای هستم
یاد عشق وعاشقی افتادم گفتم شمارو بی فیض نذارم
ماموریت فعلی من در زندگی پیدا کردن عشقمه نمی دونم کیه اما میدونم چه مشخصاتی داره
راجع به عشق
عشق چیزیه که تا وقتی حسش نکنی نمی فهمی
امیدوارم خودم به زودی بفهمم اما فکر میکنم که یه حسسه مثل لامسه یا بینایی که به کار افتادنش باعث بالا رفتن فشار خون و ضربان قلب میشه و توانایی تمام حس های شما رو زیاد می کنه و قدرت تمرکز رو زیاد می کنه.
ببخشید که من همه چیزو تعریف میکنم اما واقعا حس خوبی داره وقتی سعی میکنی یه چیزو تعریف علمی کنی
یعنی یک کلام بگم (خدا) عاشقه
تعریف (خدا) رو هم می تونید همین جا پیدا کنید
+ نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 6:10  توسط امین
|